|
|
|
|
و سرانجام هیچ چیز آزاردهنده تر از این نیست که خودت را دوباره در همان نقطه ای پیدا کنی که با تمام وجود تلاش کرده بودی از آن بیرون بیایی! و من در همان نقطه ام. گاهی تنها در دل تاریکی در حالی که میدانی دریچه که نه کورسوی امیدی هم نیست، در همین اوضاع مجبوری شمشیر بزنی و به جلو بروی!! من، به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای که عشق را در حصار غذا پختن و درس خواندن می بینی، ای که نمیدانی چه می خواهی و مبهوت این عجوزه هزار دامادی ای که در تور این تاجر پیر ناخن خشک طماع گرفتار شده ای و افسوس که دوست داشتن را در لذت بردن «خود» از معشوق یافته ایم، کسی نبود ولی صدا، صدای تو بود.... به آیینه نگاه میکنم، انگار غم دنیا تو چشامه !تو بگو، چرا از من فرار کردی؟؟؟؟باورم نمی شود تصمیمی گرفتی با آن همه شوریدگی که فراموش کنی مرا برای 5 سال، مرا دیگر میلی به خرامیدن میان درختان باغ وکیل آباد نیست، و کسی جز تو نداند چقدر طناب این رنج قطور است این بخشی از زندگی کوفتی من است، دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است برادران طریقت نصیحتم مکنید که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است دگر به خفیه نمیبایدم شراب و سماع که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است به یادگار کسی دامن نسیم صبا گرفتهایم و دریغا که باد در چنگ است به خشم رفتهٔ ما را که میبرد پیغام بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است
+
تاريخ چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا
ما حتی نمی خواهیم خوشبخت باشیم، تنها می خواهیم کمی کمتر از دیگران رنج بکشیم!!!
+
تاريخ سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا
یک چیز رو فراموش کردی، وقتی دوری حافظ میخوانی که دلت آرام گیرد.
+
تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا
حتی نمیدانی من علایقم چیست، فقط میدانی باید به تو علاقه مند باشم! بدترین نوع دلتنگی، اینه که دلتنگ کسی بشی که در دسترس هست ولی اونی که قبلا بوده نیست! دلتنگ آدمی که در گذشته جا مونده! وقتی صحبت از عشق به میان می آید، عده ای که در زمستان احساس های خود به سر می برند هیچ! عده ای هم خیال می کنند با به صف کردن واژه ها و چیدن نظامی کلمه ها کنار هم رژه ای ترتیب می دهند تا معشوق خوشش بیاید و لذت کافی و وافی ببرد! هر محبوبی را سرزمینی با آسمان ها و درختان و پرندگان و رودها و دشت های خودش است که باید فهمید و شناخت، بقول محمدابراهیم جعفری: تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم، اینکه تو را دوست دارم! دلم می خواهد بنویسم از رنجی که میبرم، از دردی که کلمه ها برای بیان آنچه تجربه میکنم عاجز است، اصلا چه کسی می فهمد تاریکی چه یخ سرد کرختی است مگر که در تاریکی فرو برود. خودم را در کشاکش شلاق های زندگی می بینم که نه راه مفری دارد و نه توان تحمل بدون نعره. هزار بسته مسکن هم که فدا شود از این شب پر فروغ بی طلوع کاسته نمی شود. شاید حالا که اینجا و اینها را میخوانی بر سبیل عادت نوشتن از دردم را اتفاقات جاری زندگی فرض کنی و کلیشه وار با خودت بگویی، صبر ظفر است و من می گویم آری شود ولیک به خون جگر شود! آنچه که بیش از همه روحم را خراش می دهد خود رنج و غمی که می برم نیست، نداشتن کسی در زندگی ام که مرا بفمد، نبودن گوشی برای شنیدن و چشمان پر سکوت که مرا به درون خودش راه بدهد. به نظرم باید آدمی از خودش بپرسد حالا که اوضاع قریب به همیشه اینطور است راندن چرخ زهوار در رفته زندگی با فعل رنج بردن ممتد چقدر ارزشش را دارد؟؟ باید از خودم بپرسم احساس هایم چقدر حال فکری ام را زمستان تیز و رنج آلود ساخته است؟؟؟ عجب بدبختی است! خبر تلخ اینکه حتی از من نپرسیدی حالا که شسکت خوردی چی حالت را خوب می کند؟؟؟ ولی در عوض تا جایی که دلت بخواهد غرق در ناراحتی خودت بودی... تلخ تر آنکه حالم حتی دیگر با تو هم خوب نمی شود.
+
تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا
هربار تکه ای از خودت را در من میشکنی و نمی دانم میدانی یا نه یک روز که من ته بکشیم دوست داشتنت ته می کشد. این بیشتر از تو برای خودم رنج آور است اما تمام کوچه پس کوچه های عالم را هم بگردی کسی مثل من دوستت نخواهد داشت. کسی مثل من عطر تو را نخواهد فهمید کسی مثل من حرف های نگفته ات را از چشم هایت نخواهد شنید. در حالی که من غرق مشکلات ام، از تو کمک می خواهم ان ها تیکت مرکب یا طیاره ای که مرا به تو برساند، غافل از آنکه اول برای خودت و در فکر خودت هستی... من یک روز از تو ته میکشم.
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا
و نیستی که بدانی نوشته هایم چقدر بار غم های فرسوده ام را به دوش می کشند، سهم تو چه حجمی است؟؟؟ احسان یارشاطر، نویسنده و بنیانگذار ایرانیکا است. او استاد دانشگاه آمریکا و فردی بهایی است. در نوشته ها و گفته هایش رد آثار تحلیلی مرگ مادر قبل از سالگی ، تجربه از دست دادن بنیان خانواده، طرد و تحقیر شدگی توسط زن دایی اش و میل به پوچی در او به وفور دیده می شود. اما جدای از تحلیل روانشناختی یک جمله ای داشت که انگار خود من بودم. او می گفت: وقتی 20 سالم بود فکر میکردم اگر الان بمیرم چیزی را از دست نداده ام، وقتی 30 سالم شد هم باز فکر می کردم اگر الان بمیرم چیزی را در زندگی از دست نداده ام. و تا 70 سالگی هم همین حس را داشتم انگار هیچ وقت شور مضاعف زندگی کردن و زنده ماندن را نداشته ام. انگار سایه زندگی برای برخی همیشه سایه است و خورشید در افق پهنای عرصه زندگی آنان همین قدر خون به جگر شده و در حال غرب بوده است.... کاش آدم می تواسنت برای دوست داشتن خودش زنده بماند و نه برای دوست داشتن دیگری از خیال "چطور بمیرم بهتر است " دست نکشد.
+
تاريخ سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا
چقدر خوب فهمیده بودم، زخم های ناشی از زنجیر گذشته ام تو رو هم آلوده میکنه.... هرگز نخواستم با خودهواهی عشق و میل به داشتنت تو رو وارد دنیای دردهای خودم کنم ولی خواستی وارد شوی، حتی اشک ریختی، حتی اشک ریختم، حتی در آغوشم گرفتی! و همانجا بود که خیال کردم البرت بندورای روانشناس درست می گوید، لابد من جدا از گذشته ام نیستم اما محسور در گذشته خودمم هم نیستم ! همانجا بود که احساس کردم من می توانم بایستم و بجنگم و زخم بردارم اما زنده بمانم. همانجا بود که در میان آغوش تو عطر زندگی را چشیدم. حالا پشیمان شدم نه از داشتنت، نه از چشیدن لب های سرخ صبحگاهی ات ، من دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت اما معتقدم دوست داشتن معطوف به خواست عاشق نیست معظوف به راحتی معشوق است. او سلف جهان است، او خورشید کیهان است و همه چیز حول او می چرخد. کاش مرا از این سوزش رها کنی، حیف آنکه حال دلت پای من ناخوش شود. امروز که بعد از تعطیلات چند روزه برگشتم سرکار، چند نفر به رسم سبیل عادت پپرسیدند چطور بود؟ خوش گذشت؟ من بی وقفه با ذوق وصف ناپذیری و با خنده پر شوری چون نوزاد تازه متولد شده گفتم: خیلی خوب بود، روحیه ام عوض شد. ادامه مطلب راستش کمی درد دارد، دروغ چرا ، دلسرد هم شده ام. چقدر کتاب های زرد و سینمای زردتر زندگی عاشقانه را دست یافتنی و البته کتاب ها و نوشته های علمی زندگی عاشقانه را ساختنی تصویر می کنند! من و تو میان این دو قاب هرکدام یک قاب را انتخاب میکنیم. تو به اولی نزدیک تری تا به دومی. شاید به همین دلیل بوم نقاشی ما از مداد رنگی زندگی عاشقانه متفاوت است.
Keep in touch with us by clicking on the link http://oncebluemoon.blogfa.com/ سروده اند که بیشترین ضربه ها را از کسانی می خوریم که بیشتر از همه دوستشان داریم ! (شاید زخم عمیقش چنان که گفته اند باشد، چنان که سعدی گفته است چقدر یـخنـاک، منجمد کننده و آوار ساز سروده اند.... می چشم و لمس میکنم. |
|