و سرانجام هیچ چیز آزاردهنده تر از این نیست که خودت را دوباره در همان نقطه ای پیدا کنی

که با تمام وجود تلاش کرده بودی از آن بیرون بیایی!

و من در همان نقطه ام.

+ تاريخ شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴ساعت نويسنده محمد پارسا |

گاهی تنها در دل تاریکی در حالی که میدانی دریچه که نه کورسوی امیدی هم نیست، در همین اوضاع مجبوری شمشیر بزنی و به جلو بروی!!
لابد میپرسی مجبور؟ خب چرا مجبور؟ اصلا چه کسی یا چه چیزی مجبورت میکند؟ در پاسخ خواهم گفت: راست میگویی اجباری و دچاری نیست اما ایستاده مردن بهتر از زانو زدن است.
صریح و عریان خواهم گفت، من به معجزه هنوز هم اعتقاد دارم هرچند دلم معجزه شیرین میخواهد نه طعم گس آلودی شبیه زهر به اسم معجزه!

من،
هنوز،
زنده ام . . . . .

+ تاريخ یکشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۴ساعت نويسنده محمد پارسا |

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای که عشق را در حصار غذا پختن و درس خواندن می بینی،

ای که نمیدانی چه می خواهی و مبهوت این عجوزه هزار دامادی

ای که در تور این تاجر پیر ناخن خشک طماع گرفتار شده ای

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ساعت نويسنده محمد پارسا |

و افسوس که دوست داشتن را در لذت بردن «خود» از معشوق یافته ایم،
فهم جمله ای شبیه « که در طریقت ما کافریست رنجیدن » هر زمان معنایی شگرف می یابد...

+ تاريخ جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳ساعت نويسنده محمد پارسا |

کسی نبود ولی صدا، صدای تو بود....

+ تاريخ سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت نويسنده محمد پارسا |

به آیینه نگاه میکنم، انگار غم دنیا تو چشامه !

تو بگو، چرا از من فرار کردی؟؟؟؟

+ تاريخ سه شنبه ششم تیر ۱۴۰۲ساعت نويسنده محمد پارسا |

باورم نمی شود تصمیمی گرفتی با آن همه شوریدگی که فراموش کنی مرا برای 5 سال،
در حالی که شکستی پیمانه را به گیسوی بلند سیاهت....
بی جهت نیست این همه زیبایی ات،

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

مرا دیگر میلی به خرامیدن میان درختان باغ وکیل آباد نیست، و کسی جز تو نداند چقدر طناب این رنج قطور است

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

این بخشی از زندگی کوفتی من است،

هیجان های سرکوب شده و روحی فرو رفته در لابلای کتاب های درسی و دانشگاهی ات!

سراب است اگر باور کنی که گفتم: عادت کرده ام! مگر می شود به این همه بی روح بودن خــو کند مردی شبیه من!!!

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است

برادران طریقت نصیحتم مکنید

که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است

دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع

که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است

چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم

مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است

به یادگار کسی دامن نسیم صبا

گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است

به خشم رفتهٔ ما را که می‌برد پیغام

بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا

ما حتی نمی خواهیم خوشبخت باشیم، تنها می خواهیم کمی کمتر از دیگران رنج بکشیم!!!

+ تاريخ سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا

یک چیز رو فراموش کردی، وقتی دوری حافظ میخوانی که دلت آرام گیرد.
وقتی همین جایی، قطعه موسیقی گوش میدهی که شادتر شوی!
دقیقا تفاوت میان ما همین جاست! هستی برای خودت، هستم برای عشق!

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا

حتی نمیدانی من علایقم چیست، فقط میدانی باید به تو علاقه مند باشم!

+ تاريخ جمعه ششم آبان ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

بدترین نوع دلتنگی،

اینه که دلتنگ کسی بشی که در دسترس هست ولی اونی که قبلا بوده نیست!

دلتنگ آدمی که در گذشته جا مونده!
و قست تلخ ماجرا اینجاست که اون دلتنگی برای خودت باشه....

+ تاريخ شنبه سی ام مهر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

وقتی صحبت از عشق به میان می آید، عده ای که در زمستان احساس های خود به سر می برند هیچ! عده ای هم خیال می کنند با به صف کردن واژه ها و چیدن نظامی کلمه ها کنار هم رژه ای ترتیب می دهند تا معشوق خوشش بیاید و لذت کافی و وافی ببرد!
غافل از آنکه هر معوشقی را " بلد بودن " قایق است برای به دریا رفتن

هر محبوبی را سرزمینی با آسمان ها و درختان و پرندگان و رودها و دشت های خودش است که باید فهمید و شناخت،
بی راه نگفته اند، تنت ، وطنم باد!
و تو چقدر دوری از این همه فهم و این همه نداستن سرزمین ناپدید شده آنکه می پنداری دوستش داری!

بقول محمدابراهیم جعفری: تنها یک چیز را بیشتر از تو دوست دارم، اینکه تو را دوست دارم!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

دلم می خواهد بنویسم از رنجی که میبرم، از دردی که کلمه ها برای بیان آنچه تجربه میکنم عاجز است، اصلا چه کسی می فهمد تاریکی چه یخ سرد کرختی است مگر که در تاریکی فرو برود. خودم را در کشاکش شلاق های زندگی می بینم که نه راه مفری دارد و نه توان تحمل بدون نعره. هزار بسته مسکن هم که فدا شود از این شب پر فروغ بی طلوع کاسته نمی شود.

شاید حالا که اینجا و اینها را میخوانی بر سبیل عادت نوشتن از دردم را اتفاقات جاری زندگی فرض کنی و کلیشه وار با خودت بگویی، صبر ظفر است و من می گویم آری شود ولیک به خون جگر شود!

آنچه که بیش از همه روحم را خراش می دهد خود رنج و غمی که می برم نیست، نداشتن کسی در زندگی ام که مرا بفمد، نبودن گوشی برای شنیدن و چشمان پر سکوت که مرا به درون خودش راه بدهد. به نظرم باید آدمی از خودش بپرسد حالا که اوضاع قریب به همیشه اینطور است راندن چرخ زهوار در رفته زندگی با فعل رنج بردن ممتد چقدر ارزشش را دارد؟؟ باید از خودم بپرسم احساس هایم چقدر حال فکری ام را زمستان تیز و رنج آلود ساخته است؟؟؟
من وقتی 15 سالم بود، فکر میکردم اگر همین حالا بمیرم چیزی را از دست نداده ام،
وقتی 20 سالم شد باز فکر می کردم بازهم اگر حالا بمیرم چیزی از زندگی را از دست نرفته است،
و حالا در آستانه 30 سالگی باز همین حس را دارم! عجیب نیست، وقتی با برچسب بیمارگونه روانشناس ها بخوانی که مبتلا به DPD هستم مثلا یکجور غم عمیق دائمی که نه انقدر دیو سیاه شاخ دار دندان تیز بدقواره افسردگی مرا در آغوش بفشارد و خودت را آزاد کنی و نه آنقدر سالمی که دلم میل زندگی بخواهد! این در نیمه باز است حائلی میان زندگی و مرگ... سوز مرگ را می چشی و گرمی زندگی را نداری!
بهار زندگی را روی پوستت لمس نمیکنی و زمستان سفید بلورآجین را روی گونه هایت استلام نمیکنی!

عجب بدبختی است!

+ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

خبر تلخ اینکه حتی از من نپرسیدی حالا که شسکت خوردی چی حالت را خوب می کند؟؟؟ ولی در عوض تا جایی که دلت بخواهد غرق در ناراحتی خودت بودی...
روی سخنم این نیست که چرا از "من" نپرسیدی و سراغ " خودت" رفتی، نقل این است که عاشق معشوق را می بیند و خودش در هیچ است.

تلخ تر آنکه حالم حتی دیگر با تو هم خوب نمی شود.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا

هربار تکه ای از خودت را در من میشکنی و نمی دانم میدانی یا نه یک روز که من ته بکشیم دوست داشتنت ته می کشد. این بیشتر از تو برای خودم رنج آور است اما تمام کوچه پس کوچه های عالم را هم بگردی کسی مثل من دوستت نخواهد داشت. کسی مثل من عطر تو را نخواهد فهمید کسی مثل من حرف های نگفته ات را از چشم هایت نخواهد شنید.

در حالی که من غرق مشکلات ام، از تو کمک می خواهم ان ها تیکت مرکب یا طیاره ای که مرا به تو برساند، غافل از آنکه اول برای خودت و در فکر خودت هستی...
اهل گلایه نیستم اما گاهی سر ریز می شود، مثل سیل که بند را می شکند، من می شکنم آرام و آهسته در انزوا و همراه سایه خودم.

من یک روز از تو ته میکشم.

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا

و نیستی که بدانی نوشته هایم چقدر بار غم های فرسوده ام را به دوش می کشند، سهم تو چه حجمی است؟؟؟
کرختی بخشی از گه و بی گاه هیجان هایم بوده است، حالا همه بخش ان است، اصلا تمام آن است...
پیشاپیش مرا ببخش اگر یکجایی یک روزی رها کردم خودم را از بودن کنار تو ...

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

احسان یارشاطر، نویسنده و بنیانگذار ایرانیکا است. او استاد دانشگاه آمریکا و فردی بهایی است. در نوشته ها و گفته هایش رد آثار تحلیلی مرگ مادر قبل از سالگی ، تجربه از دست دادن بنیان خانواده، طرد و تحقیر شدگی توسط زن دایی اش و میل به پوچی در او به وفور دیده می شود. اما جدای از تحلیل روانشناختی یک جمله ای داشت که انگار خود من بودم. او می گفت: وقتی 20 سالم بود فکر میکردم اگر الان بمیرم چیزی را از دست نداده ام، وقتی 30 سالم شد هم باز فکر می کردم اگر الان بمیرم چیزی را در زندگی از دست نداده ام. و تا 70 سالگی هم همین حس را داشتم انگار هیچ وقت شور مضاعف زندگی کردن و زنده ماندن را نداشته ام.
چقدر قریب و ملموس بود این وازه های زهوار دررفته برای دلم...

انگار سایه زندگی برای برخی همیشه سایه است و خورشید در افق پهنای عرصه زندگی آنان همین قدر خون به جگر شده و در حال غرب بوده است.... کاش آدم می تواسنت برای دوست داشتن خودش زنده بماند و نه برای دوست داشتن دیگری از خیال "چطور بمیرم بهتر است " دست نکشد.

+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا

چقدر خوب فهمیده بودم، زخم های ناشی از زنجیر گذشته ام تو رو هم آلوده میکنه.... هرگز نخواستم با خودهواهی عشق و میل به داشتنت تو رو وارد دنیای دردهای خودم کنم ولی خواستی وارد شوی، حتی اشک ریختی، حتی اشک ریختم، حتی در آغوشم گرفتی! و همانجا بود که خیال کردم البرت بندورای روانشناس درست می گوید، لابد من جدا از گذشته ام نیستم اما محسور در گذشته خودمم هم نیستم ! همانجا بود که احساس کردم من می توانم بایستم و بجنگم و زخم بردارم اما زنده بمانم. همانجا بود که در میان آغوش تو عطر زندگی را چشیدم.

حالا پشیمان شدم نه از داشتنت، نه از چشیدن لب های سرخ صبحگاهی ات ، من دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت اما معتقدم دوست داشتن معطوف به خواست عاشق نیست معظوف به راحتی معشوق است. او سلف جهان است، او خورشید کیهان است و همه چیز حول او می چرخد.

کاش مرا از این سوزش رها کنی، حیف آنکه حال دلت پای من ناخوش شود.

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

 امروز که بعد از تعطیلات چند روزه برگشتم سرکار، چند نفر به رسم سبیل عادت پپرسیدند چطور بود؟ خوش گذشت؟ من بی وقفه با ذوق وصف ناپذیری و با خنده پر شوری چون نوزاد تازه متولد شده گفتم: خیلی خوب بود، روحیه ام عوض شد.
دوباره پرسید: قرار نبود بری، چی شد یهو رفتی؟
گفتم : خب...


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت نويسنده محمد پارسا |

راستش کمی درد دارد، دروغ چرا ، دلسرد هم شده ام.

چقدر کتاب های زرد و سینمای زردتر زندگی عاشقانه را دست یافتنی و البته کتاب ها و نوشته های علمی زندگی عاشقانه را ساختنی تصویر می کنند! من و تو میان این دو قاب هرکدام یک قاب را انتخاب میکنیم. تو به اولی نزدیک تری تا به دومی. شاید به همین دلیل بوم نقاشی ما از مداد رنگی زندگی عاشقانه متفاوت است.
 مثلا اینکه 5 هفته پشت سر هم بی وقفه چشم به انتظار صدای حافظ خوانی تو باشم و هر بار به جمعه که میرسم گویی تشنه ای که در بیابانی به خنکای آب گوارایی قرار است رسیده باشد، دوباره تشنگی می کشم و حض سَراب میبرم، درد ندارد؟؟ خب دارد دیگر!
آخرین بار دیشب بعد از نیمه های بامداد صدا زدم که بیداری!؟!؟ که شاید بیدار باشی و خواست دلم را بگویم، اتفاقا بیدار بودی ولی گفتی به تماشای غیر توام. به تماشای کنسرت آنلاین و حسابی هم خسته ای!
به جان جانم قسم که تو باشی، حرف و بغض ام فرو خوردم وقتی فهمیدم خسته ای و نای بیدار ماندن جز تا انتهای یک کنسرت آنلاین را بیشتر نداری. چه می شود کرد من که عاشقی بلد نیستم، من که حرف ها و نگاه ها و سکوت های دوست داشتن را بلد نیستم، فقط در تکاپوی مدعای دوست داشتنم. مگر نگفته اند که چون خواهان نیک هستی با آنان بنشین و برخاست کن باشد که چنان از جرگه ایشان در آیی! من فقط تلاش میکنم و متاسفم عزیزم که نمی شود و نمی خواهی که بشود.


کمی نا امیدم و بدتر آنکه نا امید از اینکه حرف هایم را به تو بگویم. این ها را اینجا نمی نویسم که یادگاری بماند! ناسلامتی سنی از من گذشته و برای این حرف ها دیر است. فقط می نویسم شاید کسی ، رهگذری، غریبه ای رد بشود و بخواند. شاید هم کاتارسیس باشد اصلا چه میدانم و مهم هم نیست طعم این کوفت چیست هرچه هست دوست دارم بالا بیاورم و حالم بهتر شود. لاکردار انگار سر معده ام گیر کرده و همنجا لانه خودش را ساخته. بگذریم و حتی حال حرف زدم هم ندارم.

به زنده ماندن ادامه میدهم به زندگی کردن هم شاید اما با دلخوشی های دیگر.

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۰ساعت نويسنده محمد پارسا |

Keep in touch with us by clicking on the link

http://oncebluemoon.blogfa.com/

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت نويسنده محمد پارسا |

سروده اند که بیشترین ضربه ها را از کسانی می خوریم که بیشتر از همه دوستشان داریم !

(شاید زخم عمیقش چنان که گفته اند باشد، چنان که سعدی گفته است
" گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من / صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی" 

چقدر یـخنـاک، منجمد کننده و آوار ساز سروده اند....

می چشم و لمس میکنم.
حالا جان میکنم که بپذیرم و زخمم را دوست داشته باشم برای عدم تکرار دوست داشتن
.
9 دی ماه 1400

+ تاريخ شنبه نهم بهمن ۱۴۰۰ساعت نويسنده محمد پارسا |